گوشه دنج

 

 

 

به انگشتانم نخی می بندم

تا یادم بماند

دوست داشتن

درد دارد

دردی توام با لذت

شاید حالا همه چیز خوب نباشد

ولی من هنوز

به بهانه تو

به بهانه دوست داشتنت

زنده ام...

 

 

 

پ . ن :

عابرانی که از کنارم می گذرند مست عطر تنم می شوند...

و نامش را که می پرسند....

دلم می لرزد...

چگونه بگویم خاطرات توست ؟؟؟؟

/ 28 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
محمد صبور

مینویسم از تو و برای تو بدون هراس از خوانده شدن بگذار همه بدانند مینویسم برای تو ...برای تویی که بودنت را ...نه چشمانم میبیند نه گوشهایم میشنود و نه دستانم لمس میکند تنها با شعفی صادقانه با دلم احساست میکنم مهربان همیشگی من صاحب نوشته های من تک سوار دلم اگر باشی میمانم اگر بگویی اوج میگیرم اگر بمانی قربانی بودنت میشوم تو فقط: بیا... بگو... بمان...

پروانه

[مغرور] چه قشنگ!

سین لام الف میم هر روز داستان داریم ! من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پُرٍ دوست کنج هر دیوارش دوست هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو هر کسی می خواهد وارد خانه ی پرعشق و صفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست بر درش برگ گلی می کوبم روی آن با قلم سبز بهار می نویسم ای یار خانه ی ما اینجاست! http://hagheghat.persianblog.ir/

زهرا

خدائیش قشنگه به هیچ تملق و دروغی ...[لبخند]

نگاه

شاید همه چیز خوب نباشد ولی من هنوز . . زنده ام [گل]

پروانه

[لبخند] واقعا زيبا مي نويسيد. حيفه ها! اينا رو جمع کنيد چاپ کنيد! اصلا چي ميگم. حتما شما يه نويسنده هستيد خودتون مي دونيد که بايد چاپ کنيد. خيلي ها با خوندن اين مطالب لذت خواهند برد ولي شايد اينترنت نداشته باشن. حداقل با يه روزنامه همکاري کنيد[مغرور] حيف که من توي اين کارهاي فرهنگي نيستم وگرنه يه کاري براتون مي کردم ...[نیشخند]

جواد

هاتف اصفهانی تو ای وحشی غزال و هر قدم از من رمیدن‌ها من و این دشت بی‌پایان و بی‌حاصل دویدن‌ها تو و یک وعده و فارغ ز من هر شب به خواب خوش من و شب‌ها و درد انتظار و دل طپیدن‌ها نصیحت‌های نیک اندیشیت گفتیم و نشنیدی چها تا پیشت آید زین نصیحت ناشنیدن‌ها پر و بالم به حسرت ریخت در کنج قفس آخر خوشا ایام آزادی و در گلشن دویدن‌ها کنون در من اگر بیند به خواری و غضب بیند کجا رفت آن به روی من به شوق از شرم دیدن‌ها تغافل‌های او در بزم غیرم کشته بود امشب نبودش سوی من هاتف گر آن دزدیده دیدن‌ها

جواد

هاتف اصفهانی گل خواهد کرد از گل ما خاری که شکسته در دل ما از کوی وفا برون نیائیم دامن‌گیر است منزل ما مرغان حرم ز رشک مردند چون بال فشاند بسمل ما نام گنهی نبرد تا کشت ما را به چه جرم قاتل ما کار دگر از صبا نیامد جز کشتن شمع محفل ما بی‌رحمی برق بین چه پرسی از کشته ما و حاصل ما خندد به هزار مرغ زیرک در دام تو صید غافل ما هاتف آخر به مکتب عشق طفلی حل کرد مشکل ما

جواد

هاتف اصفهانی گه ره دیر و گهی راه حرم می‌پویم مقصدم دیر و حرم نیست تو را می‌جویم [گل]

سحر

زندگی باید کرد ! گاه با یک گل سرخ گاه با یک دل تنگ گاه با سوسوی امیدی کمرنگ زندگی باید کرد ! گاه با غزلی از احساس گاه با خوشه ای از عطر گل یاس زندگی باید کرد ! گاه با ناب ترین شعر زمان گاه با ساده ترین قصه یک انسان زندگی باید کرد ! گاه با سایه ابری سرگردان گاه با هاله ای از سوز پنهان گاه باید روئید از پس آن باران گاه باید خندید بر غمی بی پایان لحظه هایت بی غم ............