دلم بالکنی می خواهد رو به جنگل...

یک میز و صندلی دونفره

گلدانی پر از نرگس

و کمی باد خنک...

یک فنجان بزرگ قهوه تلخ

باکمی کیک عصرانه...

جرعه ای من

جرعه ای تو

بوسه لبها

و سکوت....

 

 

 

 

پ . ن :

چای می‌نوشم

و فکر می‌کنم

آه اگر با یک حبه‌ی قند

شیرین می‌شدند لحظه‌ها …

 

                                         کتایون آموزگار

/ 5 نظر / 28 بازدید
Mojy

لحظه ها دیگه شیرین نمیشه... . . . سکوت همه ی سهم من از این دنیای کوچک بود...

bita

سلام خوبی؟مرسی که بهم سر زدی و تولدمو تبریک گفتی..[لبخند] آپت عالییییییییی بود[لبخند] فعلا... میبینمت[گل]

نگاه

به یاد آرزوهایی که می میرند سکوت می کنم . . . [افسوس] آفرین به قلم زیبات [گل]

فریبا

بعد از اين بگذار قلب بي‌قراري بشكند گل نمي‌رويد، چه غم گر شاخساري بشكند بايد اين آيينه را برق نگاهي مي‌شكست پيش از آن ساعت كه از بار غباري بشكند گر بخواهم گل برويد بعد از اين از سينه‌ام صبر بايد كرد تا سنگ مزاري بشكند شانه‌هايم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه تخته‌سنگي زير پاي آبشاري بشكند كاروان غنچه‌هاي سرخ، روزي مي‌رسد قيمت لبهاي سرخت روزگاري بشكند ف.نظری

saba

بابت وبلاگ قشنگی که داریدبهتون تبریک میگم......به من سربزنید!