شهر من

 

 

در این سرمای استخوان سوز

تو در آبروی خیابان

چه مشقی می نویسی، نمی دانم

به چه چیز فکر می کنی را هم نمی دانم

چه حالی داری را هم نمی دانم..

از تمام عابرانِ این شهر

چقدر به تو ارث خواهد رسید را هم نمی دانم..

چه کسی قرار است که امشب

ضامنِ کتک نخوردنت شود را هم نمی دانم..

فقط می دانم که

از آدامس و فالِ حافظ

انتظارِ مُعجزه نداری.. و می دانم

تمام این شهر هم برایت کلاه و شال گردن ببافد

هنوز سردت است و

بر سر ِ راهِ تمام عابران هم که

ترازو بکاری، باز هیچ کس

نمی تواند حواس تو را از یاد فقر، پرت کند...

 

 

 

پ .ن : حال خوبی ندارم...!

/ 4 نظر / 25 بازدید
سوگولی

من در کشوری زندگی می کنم که دویدن سهم کسانی است که هرگز نمی رسند و رسیدن سهم کسانی است که هرگز نمی دوند... در سرزمین من ارزش مردگانش چندین برابر زندگانش است, مردمانش با نفرت بیشتری به بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند تا صحنه ی اعدام یک انسان... در سرزمین من... سلام خوشمان امد از وبتان.من یه تازه واردم لطفا منو دریابید.خوشحال میشم نظراتت رو بشنوم.[لبخند]

شيدا

نانوا هم جوش شيرين ميزند واي ب حال فرهاد،به منم سر بزن opi1111.blogfa.com